|
عکس های واقعی از یک داماد خوشبخت که با یک عروس سرطانی ازدواج کرد . وبا ازدواج کردنش این دختر را شاد کرد و دختر انگار به تمام ارزو هاش رسید . بقیش تو ادامه مطلبه. حتما ببینید
سلام امروز میخوام همینجوری آپ کنم... اول باید با اینکه خیلی وقته ماه رمضون شروع شده بهتون تبریک بگم حالات روحی من: 1.دلم برای 3 نفر تنگیده یک. سارا 2.چند شب پیش خواب بدی دیدم دیدم بیشتر دندونام ریختن تو دستم و از دهنم خون اومد با اینکه میگن خون خوابو باطل میکنه اما من بازم نگران خانواده و دوستانم. آخه قبلا هم یه خواب بد دیدم با اینکه خون تو بود اما باطل نشد ودر واقع خبر از حقیقتی میداد که بعدا فهمیدیم درسته. نگرانم 3.ماه رمضون آرومم میکنه خبر: مستاجر آوردیم فقط بخاطر مامانم خوب دیگه. تا بعد یاحق
تنهایی خیلی آزارم میده، خیلی. میخوام شاد باشم. میخوام خوش بگذرونم. اما نمیشه، نمیتونم. چون محدودم، چون اسیرم؛ محدود و اسیر دختر بودن. پس باید تنها بمونم. تا کی؟ نمی دونم. شاید تا زمانیکه یه شاهزاده ی سوار بر... هه چه خیالات خامی. منتظر بشینی که یکی بیاد و تو رو از اسارت والدین رها کنه و به اسارت خودش ببره. به قولی از چاله در بیایی بیفتی تو چاه. چه زندگی تلخی! پس فقط میشه به امید مرگ زنده بود. ازدواج نکنی؟ آره خُب، ولی دو تا شرط داره. یکی اینکه از خودت هم کار داشته باشی هم خونه.
سلام. یکشنبه هفته پیش داداشم اسباب کشی کرد و رفت بله دیگه تنها شدم فضای خونه ساکت و سنگینه و دل آدم میگیره. وقتی جای خالیشونو اون خونه ی خالی رو می بینم بغضم میگیره شاد باشید. یاحق
وقتي نگاهت به كبودي هاي روي بازوم خيره مي مونه و بعدش ميري يه گوشه ميشيني و بغض مي كني : دلم ميخواد داد بزنم ! بابا جونم ! الهي كه من فدات بشم اين كبودي ها از اثرات اون كولهي سنگينه كه مجبورم هي بندازمش و هي درش بيارم دختري كه تو بزرگ كردي عاقلتر و عاشقتر از اونه . كه به تو خيانت كنه (نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو) توی وبگردیام وبلاگای زیادی دیدم اما دیروز به یه وبلاگ کوچیک برخوردم که با دیدنش، با خوندنش خیلی فکری شدم. خدایا چرا بعضی آدما اینجوری ان؟ یکی هست که برای یه لقمه نون خالی مونده و یکی هست که برای یه مهمونی 20 نفره اش اینقدر خرج میکنه که... یه دختر بجای شرکت تو مهمونی خانوادگی شب یلدا میره کارگری مهمونیشو میکنه و موقع شستن گيلاساي مشروب مهموناش عقش میگیره و از خستگی کار یه شب مهمونی اون دو روز می افته تو خونه ولی اون پز میده که یه دختر دانشجو کارگرشه. یکی از باباش فقط پولشو می بینه ولی اون دختر دستفروش مترو عاشق بابای فقیرشه. یکی باباش همه چیز بهش میده: خونه، ماشین، شغل، گر و گر پول و هر چیزی که دلش بخواد. نمیشه دست رو چیزی بزاره و از مامی و پاپا جونش نه بشنوه. اما اون دختر تمام حواسش به اینه که بیشتر کار کنه چون قسطای باباش عقب افتاده. یکی همش به فکر جدید کردن قطعات کامپیوترشه و اگرم خوشش نیاد میره یه سیستم نو میخره. اما اون درامد یه روزشو میده برای کافی نت. یکی برای عیدش تموم پاساژا و مغازه های شیک رو زیر پا میزاره و گرونترینا رو میخره تا پزشو بده و جلوی دوست و آشنا کم نیاره. اما اون... . یکی... یکی... یکی... اما اون... اون و قلب مهربونش برای پدرش، وبلاگش و دوستای واقعیش توی یه دنیای مجازی می تپن. اما اون... اون اونقدر دل گنده و مهربون و صبور و محکمه که نیازی به دلسوزی من و شما نداره شمام یه سری بهش بزنین
دو روز پیش یعنی 25ام تولدم بود و فقط یک نفر یادش بود، فقط یک نفر بهم تبریک گفت. ( عزیزم ازت ممنونم
سلااااااااااااااام نگین چرا سلامم طولانی شد. دیروز . . . صبح . . . ساعت . . . 10ونیم . . . برام . . . کارت اهدای عضومو هوراااااااااااا نمیدونین چقدر ذوقیدم این دومین باره که مأمور اداره پست برام چیزی میاره. اگه گفتین اولیش چی بود!!!!!! نمیدونین؟ خوب باشه خودم میگم: چند . . . سال پیش . . . از . . . طرف . . . ماهک نمکی برام جایزه آوردن می خندی؟ حالا بگین چی بود؟ بازم نمیدونین؟ خوب عیبی نداه بازم خودم میگم: یه . . . دونه . . . سی دی، بخند بخند خوب دیگه بسه. تابعد یا حق
راستی. یادم رفت. یه خبر! داداشم نیرو دریایی قبول شده الانم رفته سیرجان سرکار. خیلی جالبه چون داداش بزرگمم تو نیرو دریایی سیرجان کار میکنه. بهتر. حالا دیگه تو شهر غریب تنها نیستن. داداشم داره اونجا تدارک خونه میبینه و زنشم(طبقه پایین خونه ی ما میشینن)داره وسیله هاشونو جمع میکنه. حالا دیگه من تنها میشم. یا
سلام باز دوباره این روزای تکراری و کسالت بار شروع شد(ای بابا شکلکی هم که خمیازه میکشه ندارم. بهتر. آخه ازش خاطره ی خوبی ندارم) از فردا هم که دیگه باید شروع کنم به درس خوندن به امید روزهایی پر امید برای شما. فعلا. یا حق
سلام و ما هنوز امید داریم به روزهای آینده ولی خودمونیم دلم خیلی گرفته همه چیز خیلی زود تموم میشه باید برم یه مدرسه دیگه و امکان داره از دوستام جداشم یا
باران که آمد٠٠٠لبهایم باریدند ! نامت با باران آمد٠٠٠ و چشمهایم٠٠٠ و دستهایم٠٠٠ همه باران شدند ٠٠٠تو با قطرات باران طلوع کردی باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد و کلاغها٠٠٠ تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه٠٠٠ گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند٠٠٠ باران که آمد ٠٠٠من ماندم و یک جفت پای خسته در میان کوچه ء بی عابر و تو دوباره باریدی بر تمام من تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم باران که آمد ٠٠٠بیادت بر تمام خویش گریستم (باران می بارد اما می آید چون مسافری از کوچه های خاطره )
قاصدک غم دارم
غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا میرانند
همه دیوانه و دیوانهترم میخوانند
مادر من غمهاست مهد و گهوارهی من ماتمهاست
قاصدک دریابم ! روحم عصیانزده و طوفانی است
آسمان نگهم بارانی است قاصدک غم دارم ! غم به اندازهی سنگینی عالم قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوسی عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزهای غوغایی
قاصدک حال گریزش دارم میگریزم به جهانی که در آن مستی نیست
پستی و مستی و بدمستی نیست
میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست ... بیاد آنکه روزها میخواند برایم: یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
سلام مدتیه که برگشتم اما حوصله نداشتم. ولی دوباره شروع میکنم. سال نو مبارک
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد. اگه جرات عاشق شدن رو نداري ، حداقل شعور معشوقه بودن رو داشته باش دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد دوست دارم که به پابوسي باران بروم آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد فعلا. یاحق
سلام من جمعه میرم سفر پس از الن عیدتون مبارک. آخه شاید نتونم دیگه آپ کنم. عیدتون مبارک خداحافظتون
در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم...
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود. دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
ساکی کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدر و مادر زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. اما او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و اجازه دادند چند دقیقه با بچه تنها باشد. ساکی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و صورتش را به صورت نوزاد چسباند و در گوشش پچ پچ کرد: نی نی جون به من بگو خدا چجوریه... من داره یادم می ره.
|
About![]()
بي وفايي کن ، وفـايت مي کنند با وفا باشــــي جفايت مي کنند مهرباني گرچه آئيـني خوشست ، مهربان باشي ، رهايت مي کنند...
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Links
صدای پای برف |