تبليغاتX
شاپرک






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


شاپرک

ميخواهم چون شاپرک باشم نه براي اينکه درسکوت بسوزم وبميرم بلکه براي آنکه ازدلبستگي ها جداشوم وپربکشم

عکس های واقعی از یک داماد خوشبخت که با یک عروس سرطانی ازدواج کرد . وبا ازدواج کردنش این دختر را شاد کرد و دختر انگار به تمام ارزو هاش رسید .

بقیش تو ادامه مطلبه. حتما ببینید


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت10:42 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

چند تا عکس زیبا

برای دیدن بقیش برین ادامه مطلب خیلی قشنگن.


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت11:12 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

سلام

امروز میخوام همینجوری آپ کنم...

اول باید با اینکه خیلی وقته ماه رمضون شروع شده بهتون تبریک بگم. روزه هاتون قبول

حالات روحی من:

1.دلم برای 3 نفر تنگیده:

  یک. سارا    دو. دوستم آرزو     سه. یه نفر دیگه

2.چند شب پیش خواب بدی دیدم:

دیدم بیشتر دندونام ریختن تو دستم و از دهنم خون اومد.

با اینکه میگن خون خوابو باطل میکنه اما من بازم نگران خانواده و دوستانم. آخه قبلا هم یه خواب بد دیدم با اینکه خون تو بود اما باطل نشد ودر واقع خبر از حقیقتی میداد که بعدا فهمیدیم درسته. نگرانم.

3.ماه رمضون آرومم میکنه. این ماهو دوست دارم.

خبر:

مستاجر آوردیم فقط بخاطر مامانم. چون اصولا موجرای گلی هستیم و مستاجرمون وضعش خوب نیست خونه رو ارزون دادیم. مامانم از تنهایی دراومده اما چندان فرقی به حال من نکرده.

خوب دیگه.

تا بعد

یاحق

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت7:46 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

+نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت10:55 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

تنهایی خیلی آزارم میده، خیلی. میخوام شاد باشم. میخوام خوش بگذرونم. اما نمیشه، نمیتونم. چون محدودم، چون اسیرم؛ محدود و اسیر دختر بودن. پس باید تنها بمونم. تا کی؟ نمی دونم. شاید تا زمانیکه یه شاهزاده ی سوار بر... هه چه خیالات خامی. منتظر بشینی که یکی بیاد و تو رو از اسارت والدین رها کنه و به اسارت خودش ببره. به قولی از چاله در بیایی بیفتی تو چاه. چه زندگی تلخی! پس فقط میشه به امید مرگ زنده بود. ازدواج نکنی؟ آره خُب، ولی  دو تا شرط داره. یکی اینکه از خودت هم کار داشته باشی هم خونه.
پس فقط مرگ دوای درد منه.
اما بازم اجبار. بازم مجبورم زنده باشم. خواست خدا بجای خودش اما من باید زنده باشم که مادرم نشکنه.
توی این دنیا فقط سه نفرو خیلی دوست دارم و عاشقشونم. اما... کاش...

+نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت10:12 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

سلام. یکشنبه هفته پیش داداشم اسباب کشی کرد و رفت، جاتون خالی کلی گریه کردیم (من و مامانم و زنداداشم) دادشمم بغض کرده بود. خلاصه رفتن. جمعه هم داداش مجردم که اومده بود مرخصی رفت و دیروزم داداش بزرگم که اونم با خانواده اومده بود مرخصی رفتن. دیروزم من و مامانم آروم گریه می کردیم. زن همسایمون که اونجا بود به مامانم میگفت: چرا گریه میکنی؟ دختر به این خوبی داری که اینجا مثل کوه واستاده پیشتهر وقت دخترت رفت بعد بگو تنها شدم. خلاصه کلی عرق ریختیم.

بله دیگه تنها شدم فضای خونه ساکت و سنگینه و دل آدم میگیره. وقتی جای خالیشونو اون خونه ی خالی رو می بینم بغضم میگیره.

شاد باشید. یاحق.

+نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت7:52 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

وقتي نگاهت به كبودي هاي روي بازوم خيره مي مونه و

بعدش ميري يه گوشه ميشيني و بغض مي كني

: دلم ميخواد داد بزنم

! بابا جونم

! الهي كه من فدات بشم

اين كبودي ها از اثرات اون كوله‌ي سنگينه

كه مجبورم هي بندازمش و هي درش بيارم

دختري كه تو بزرگ كردي

عاقل‌تر

و عاشق‌تر از اونه

. كه به تو خيانت كنه

(نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو)

توی وبگردیام وبلاگای زیادی دیدم اما دیروز به یه وبلاگ کوچیک برخوردم که با دیدنش، با خوندنش خیلی فکری شدم. خدایا چرا بعضی آدما اینجوری ان؟ یکی هست که برای یه لقمه نون خالی مونده و یکی هست که برای یه مهمونی 20 نفره اش اینقدر خرج میکنه که... یه دختر بجای شرکت تو مهمونی خانوادگی شب یلدا میره کارگری مهمونیشو میکنه و موقع شستن گيلاساي مشروب مهموناش عقش میگیره و از خستگی کار یه شب مهمونی اون دو روز می افته تو خونه ولی اون پز میده که یه دختر دانشجو کارگرشه. یکی از باباش فقط پولشو می بینه ولی اون دختر دستفروش مترو عاشق بابای فقیرشه. یکی باباش همه چیز بهش میده: خونه، ماشین، شغل، گر و گر پول و هر چیزی که دلش بخواد. نمیشه دست رو چیزی بزاره و از مامی و پاپا جونش نه بشنوه. اما اون دختر تمام حواسش به اینه که بیشتر کار کنه چون قسطای باباش عقب افتاده. یکی همش به فکر جدید کردن قطعات کامپیوترشه و اگرم خوشش نیاد میره یه سیستم نو میخره. اما اون درامد یه روزشو میده برای کافی نت. یکی برای عیدش تموم پاساژا و مغازه های شیک رو زیر پا میزاره و گرونترینا رو میخره تا پزشو بده و جلوی دوست و آشنا کم نیاره. اما اون... . یکی... یکی... یکی... اما اون... اون و قلب مهربونش برای پدرش، وبلاگش و دوستای واقعیش توی یه دنیای مجازی می تپن. اما اون... اون اونقدر دل گنده و مهربون و صبور و محکمه که نیازی به دلسوزی من و شما نداره

شمام یه سری بهش بزنین

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت7:52 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

دو روز پیش یعنی 25ام تولدم بود و فقط یک نفر یادش بود، فقط یک نفر بهم تبریک گفت. ( عزیزم ازت ممنونم و دوستت دارم)

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت10:4 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

سلااااااااااااااام

نگین چرا سلامم طولانی شد. آخه نمیدونین که چی شده.

دیروز

.

.

.

صبح

.

.

.

ساعت

.

.

.

10ونیم

.

.

.

برام

.

.

.

کارت اهدای عضومو که تو اینترنت ثبت نام کرده بودم آوردن در خونه.

هوراااااااااااا

نمیدونین چقدر ذوقیدم.

این دومین باره که مأمور اداره پست برام چیزی میاره.

اگه گفتین اولیش چی بود!!!!!!

نمیدونین؟

خوب باشه خودم میگم:

چند

.

.

.

سال پیش

.

.

.

 از

.

.

.

طرف

.

.

.

ماهک نمکی برام جایزه آوردن

می خندی؟ آخی الهی بخند اشکال نداره.

حالا بگین چی بود؟

بازم نمیدونین؟

خوب عیبی نداه بازم خودم میگم:

یه

.

.

.

دونه

.

.

.

سی دی، اونم چی؟ موش و گربه!!!!!!!!!!!!!

بخند بخند خودمم که یادم میاد خندم میگیره.

خوب دیگه بسه. پررو نشین. ناهارت میشما. آخه اونجا کوچولو بودم. بچه هاهم دنیایی دارن برای خودشون. واقعا چرا تا بچه ایم دوست داریم بزرگ شیم و باز بعد دلمون برای بچگیامون تنگ میشه؟ شاید چون تو هیچکدوم از این دوران بهمون توجهی که باید بشه نمیشه. پس باید به دیگران توجه کرد تا دلشون نشکنه. نظر شما چیه؟

تابعد

یا حق

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت4:58 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

راستی. یادم رفت. یه خبر!

داداشم نیرو دریایی قبول شده الانم رفته سیرجان سرکار. خیلی جالبه چون داداش بزرگمم تو نیرو دریایی سیرجان کار میکنه. بهتر. حالا دیگه تو شهر غریب تنها نیستن. داداشم داره اونجا تدارک خونه میبینه و زنشم(طبقه پایین خونه ی ما میشینن)داره وسیله هاشونو جمع میکنه. حالا دیگه من تنها میشم.هرچند با دختر داداشم(سارا ۴ ساله)همش دعوا میکنیم اما دوستش دارم و دلم براش تنگ میشه.نمی خوام.

یاحق

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت3:17 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

سلام

باز دوباره این روزای تکراری و کسالت بار شروع شد(ای بابا شکلکی هم که خمیازه میکشه ندارم. بهتر. آخه ازش خاطره ی خوبی ندارم) از فردا هم که دیگه باید شروع کنم به درس خوندنواسه کنکور(همان کورکن خودمون) آخخخخخخ باز کی میخواد اون عینک مطالعه ی لعنتی رو ساعتها روی دماغش تحمل کنه؟نمیگم عینک بده یا زشته. نه. اصلا. اما در مورد خودم اصلا حوصلشو ندارم.اشکالی نداره تا چشم بهم بزنم یک سال گذشته و باید کنکور بدم. خوب دیگه یکم(فقط یه خورده کوچولو ها)دلم وا شد.

به امید روزهایی پر امید برای شما.

فعلا. یا حق

 

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

سلام
مدرسه ها دیگه داره تعطیل میشه و چیزی بجز یه مشت خاطره نمی مونه
دلم می سوزه برای خاطرات شیرینی که خیلی زود تموم میشن
فقط 3تا امتحان دیگه تا کنکوری شدن فاصله دارم

و ما هنوز امید داریم به روزهای آینده

ولی خودمونیم دلم خیلی گرفته

همه چیز خیلی زود تموم میشه

باید برم یه مدرسه دیگه و امکان داره از دوستام جداشم

یاحق

+نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت4:33 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

باران که آمد٠٠٠لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد٠٠٠

و چشمهایم٠٠٠

و دستهایم٠٠٠

همه باران شدند

٠٠٠تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها٠٠٠

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه٠٠٠

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند٠٠٠

باران که آمد ٠٠٠من ماندم و یک جفت پای خسته در میان کوچه ء بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد ٠٠٠بیادت بر تمام خویش گریستم

(باران می بارد اما می آید چون مسافری از کوچه های خاطره )

+نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت2:4 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
گاهی ما هم اینجوری هستیم. اینقدر تو فکر بدست آوردن چیزای کوچیک هستیم که چیزای خیلی بزرگیو بخاطرش از دست میدیم.

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت8:20 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

 

قاصدک غم دارم

غم آوارگی و دربدری     غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا می‌رانند

همه دیوانه و دیوانه‌ترم می‌خوانند

مادر من غم‌هاست      مهد و گهواره‌ی من ماتم‌هاست

قاصدک دریابم ! روحم عصیان‌زده و طوفانی است

آسمان نگهم بارانی است قاصدک غم دارم ! غم به اندازه‌ی سنگینی عالم دارم

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

و به تنهایی خود در هوسی عیسایی

و به عیسایی خود منتظر معجزه‌ای غوغایی

قاصدک حال گریزش دارم     می‌گریزم به جهانی که در آن مستی نیست

پستی و مستی و بدمستی نیست

می‌گریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست ...

بیاد آنکه روزها میخواند برایم:

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا              یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت3:49 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

سلام مدتیه که برگشتم اما حوصله نداشتم. ولی دوباره شروع میکنم. سال نو مبارک

شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.

 اگه جرات عاشق شدن رو نداري ، حداقل شعور معشوقه بودن رو داشته باش

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد دوست دارم که به پابوسي باران بروم آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد

فعلا. یاحق

+نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت2:30 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

سلام

من جمعه میرم سفر

پس از الن عیدتون مبارک. آخه شاید نتونم دیگه آپ کنم.

عیدتون مبارک

خداحافظتون

+نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت6:51 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم...

+نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت3:30 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود. دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت3:40 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

ساکی کوچولو از چند وقت بعد  از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدر و مادر زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. اما او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و اجازه دادند چند دقیقه با بچه تنها باشد. ساکی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و صورتش را به صورت نوزاد چسباند و در گوشش پچ پچ کرد: نی نی جون به من بگو خدا چجوریه... من داره یادم می ره.

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت3:37 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |